کاسه ای آب
رفتی تو ز این شهر و ولی جا مانده
کاسه ای آب به دست من تنها مانده
شده وابسته به این آب که برگردی تو
آب با چشم تری محو تماشا مانده
گر بریزد به لب کوچه تو برمیگردی باز
گر بماند همه تصویر تو بر جامانده
عکسی از صورت زیبای تو را دارد آب
نقد این دارد و اما و اگرها مانده
مات و مبهوت من و کوچه و این کاسه آب
بعد تو یاد تو و این همه غوغا مانده
ساعتی رفته و رفتی تو ز اینجا و هنوز
کاسه ای آب به دست من تنها مانده
قول باز میدهم
محرمت که می شود به خودم قول می دهم
زین پس مقیم کربلای دلت باز می شوم
دیگر نگاه خویش نگیرم ز کوی تو
جان را اسیر و مکتبیت باز میکنم
اما همین که سیاهی برفت از تن و جان
یک جامه ی سیاهتر برای دلم باز می خرم
عادت شده برای من بی حیا چنین
شرمنده ام حسین جان که نفس باز میکشم
امسال هم محرم تو بی صدا برفت
یاری رسان مرا حسین که قول باز میدهم
خزان حسین
دل ها قرار ندارند
سرد است هوای زمان
خزان است و برگ ریزان
درخت ها می گریند
این روزها که حسین می رود
عالم خزان می شود
درختان بغض کرده اند
از زندگی خسته اند
می فتد دانه دانه اشکشان
خیس می شود زمین
اما چرا چنین؟
می گویمت چرا
درخت ها
این رنج کشیدگان روزگار
محکوم هر خزان و بهار
خوب می فهمند تشنگی را
کشیده اند این روزهای حسین
وقتی که غنچه شان می فتد به خاک
یاد غنچه حسین می کنند
وقتی که باد پاییزی می وزد
و بی رحمانه
قامتشان خم می کند و میشکند کمر شاخه هاشان
به قامت خمیده حسین می اندیشند
یاد شکستنش می افتند
هر دم که دشمنی
تبر به دست
به جانشان زخمه می زند
به خاکشان می کشد
و تکه تکه شان می کند
یاد حسین می کنند
این روزها
آهسته بگذر از میان درختان که بی گمان
در بین این خزان
در پیش آسمان
نمی خواهند بشنود کسی
صدای شکستنشان
اشک بی قراریشان
آرام مردنشان
از عاشقی
آن سوی این همه برگ ها که می افتند آنجا که شاخه ها سخنی از وداع می گفتند
تصویرهای مبهمی از چشمهای توست برگ ها به شوق توست به خاک می افتند
من خیره گشته ام به این برگ های زرد بر خاک از تو نشانی و نام می جستند
فریاد می زنم که نبارید لحظه ای می خواهمش ببینم و کر هم که می شدند
چیزی نگفته و مشتاق تر ز قبل بر خاک سرد خزان عاشقانه می مردند
ازعاشقی ست چهره شان زرد می شود این عشق را به گور تا بهار می بردند
یک لحظه پرده ها به کناری کشیده شد برگی نمانده و دیدم ز چیست می خفتند
آرام و بی صدا چو یکی برگ ها شدم
افتادم و همه از نو بهار می گفتند
دلم تنگ هوای بچگی شد
دلم تنگ هوای بچگی شد هوای شعر و شور زندگی شد
دلم مست از می شعرو غزل شد اسیر بیت و وزن و سادگی شد
به یادم زنده شد دوران دیروز که فکر و ذهن من دلدادگی شد
به کوی شاعری تسلیم بودم تمام کار و بارم بردگی شد
غزل تاج سرم گردید آنروز من دیوانه راهم بندگی شد
و اینک روزها بگذشته دیگر پس از آن عاقلی دیوانگی شد
نمانده شور و حال کودکی ها نگاهم خیره از افسردگی شد
تمام شعر من یک جمله باشد
دلم تنگ هوای بچگی شد
غدیر
عید غدیر را به همه تبریگ میگم،به همه اونا که با یا علی زنده میشن،پا میشن و زندگی میکنن
مرا شرمی به جان هست و به دیده که حتی آسمان آن را شنیده
به جانم حسرت عمری ست رفته دلم از غیر مولایم بریده
به جامی از محبت عاشقم کرد نگاهی کرد و غم هایم خریده
گذشته چندی از آن عهد و دوران و عمرم سوی فرجامش دویده
به یاد آرم که با من آشنا بود به جانم دستی از لطفش کشیده
و اینک شرم دارم از نگاهش غدیر و فرصت عذری رسیده
نمیدانم ببخشد یا نبخشد چه می گویم؟ ز او بخشش دمیده
که باشد مهربان مانند مولا
ز او بخشنده تر دنیا ندیده
موج فریاد
دهان به شکوه باز کرده بود
ربوده خواب خوش ز آسمان
یه بسترش به خانمان بی کرانه اش
تنها فریاد بود که موج میزد
اینک اما چشمان خشکیده اش
که گره خورده بود به نیلی کبود ، خسته از شبانه های گفت و شنود
به پاداش صبر خود میرسد
آبی که از عمق خاک می جوشد ، اشکی است کز شوق یار می گوید
موجی است از تبادل لبخند ، دریایی از تلاطم شادی
نمی دانم؛
بیشتر شوق آب دارد خاک
یا آب است که مشتاق تر می پوید...
اما بی گمان
دهان خاک دیگر به شکوه نیست باز ، سروده ای از زندگی به لب دارد
خاک می نوشد و آب می رقصد
به سلامتی همدگر و شادکامی آسمان
به سر زندگی باران
به سلامتی قرن ها همراهی و همدلی
ما هم بنوشیم به سلامتی طبیعت
به یاد لحظه های شوق آسمان
نگیریم به دست خویش ما
" قسم به لحظه های التماس خاک ، قسم به قطره های بی ریا و پاک"
امید را زخاک ، تپش را ز آب


کل یوم عاشورا
ایام عاشورای حسینی را به همه آنان که وام دار حسینند و همه ی آنانی که می تپد دلشان برای عزیز زهرا تسلیت عرض میکنم. خداوند توفیق عزاداری همراه با شور و شعور به همه ما بدهد.امروز هم برای ما عاشوراست،و امروز هم فریاد "هل من ینصرنی "به گوش میرسد.کافیست گوش جان بسپاری و....
التماس دعا

به مناسبت 21 سالگی
این آخرین یادداشتی است که در بیست سالگی مینویسم.از فردا سال دیگری ازعمرم آغاز میشود.همین امروز یکسال گذشت و دیروز بود که به این فکر میکردم که نوزده سال گذشته،دیروز را میگویم یکسال پیش!!
امروز هم گذشت مثل همه ی روزها،امروز که 18 آبان بود.نمیدانم روز تولد باید شاد بود یا به حال روزگار گذشته گریست!هنوز روزهایی در راهند برای زیستن،برای بودن و برای زندگی
این روز را به عموم دوستان و ارادتمندان تبریک عرض میکنم!!
در آسمون بازه
مدتیه که فرصت نکردم مطلب جدیدی بنویسم، تابستون که همه بیکار میشن گرفتاری های ما شروع میشه!!
ماه رمضون به قشنگی هر سال شروع شده و الان دیگه به نیمه رسیده،توی این ماه احساس میکنیم که میشه خوب بود،میشه به خدا رسید.انگاری در آسمون بازه و رحمت خدا منتظر ماست.نمیدونم این یه احساس و تلقینه یا واقعا همینطوره.اما باور دارم که از همه ماه های خدا میشه رمضون ساخت....

برخیزم
اشک شفق
این چند جمله را به یاد دفتر قدیمی شعرام که اشک شفق اسمش بود می نویسم.ماجرای این دفتر بر می گرده به سالها پیش و دوران نوجوانی،این نوشته هم از همون ایامه
اشک شفق اشکی بود از رخسار عاطفه ها و از فراز قله های احساس،از تبار تنهایی و از جنس غربت

امیدت بر خدا
در این ماتم بسوزد آشیانم زند غم شعله هایی بر روانم
نشینم گوشه ای با غم مدارا نمیدانم چه شد در جسم و جانم
فرو ریزد به سر کاشانه ی من دوباره بر هوا شد ناله ی من
نمی دانم گناه من چه بوده که پرپر شد گل آلاله من
تمام عمر من بر باد رفته ز این بیچارگی فریاد رفته
شکسته شیشه ی قلبم ز ناله چه می گویم؟ دل دل شاد رفته
درون اشک ها مغروق ماندم ز تنهایی ز غربت شعر خواندم
دگر خسته شدم از جور دوران ز سر آمال وازدل مهر راندم
فغان کردم ز بی مهری ز غم ها تماشا کرده ام جان را تماشا
ولی ای دل نکن ناله ز سختی
امیدت بر خدا تسکین دلها
امیدم ده
آسمان دیگر نهان کن روی خود را ، مگر قول و قرارت نیست در یاد؟
که گفتی آن شب روشن،که تنها آمدم پیشت
گریزان از زمین و هر زمینی
صدایت کردم و خواهش نمودم تا که دیگر،فراق بین ما و دوست
که چندی است آتش می زند بر جان،شود پایان
و تو گفتی برو ای آشنا با غم،کمی دیگر تحمل کن....
واکنون،که دارم می نویسم شرح هجران،گذشته چندی از آن عهد و پیمان....
ولی من عاشقم،تحمل می کنم این بی وفایی را
بگو ای آسمان این راز،که آیا می شود،حبیبم را ببینم باز؟
که بی او نیست روحی در حیاتم..
امیدم ده،قراری کن ، که دلخوش می شوم با آن....

رفیق لحظه ها
تقدیم به حبیب لحظه هایم حاج حبیب:
سلام ای یار و دلدلر و حبیبم سلام ای درد و درمان و طبیبم
تو که بر غصه ها باشی شکیبم نباشد جز غمت اینجا نصیبم
هوایت در دلم افتاده اینجا
عزیزم، محسنم ای با وفایم بگو حالت چطوره تا بدانم؟
به گوشت می رسد اینک ندایم بگو حالت خوشه ای آشنایم؟
هوایت در دلم افتاده اینجا
بگو از دوستی ها از رفاقت ز غم های زمانه کن حکایت
بگو از دردهای بی نهایت که در جانم نمودی با حلاوت
هوایت در دلم افتاده اینجا
ولی جانم اگر خواهی نگویی خودم گویم ز هر جا و زسویی
کنم در شام هجران چاره جویی تامل کن که می باید سبویی
هوایت در دلم افتاده اینجا
تو را در عالم رویا بدیدم سعادت دارم ار خوابت ببینم
ز فکر دائمت ای گل چنینم تویی در خواب و بیداری قرینم
هوایت در دلم افتاده اینجا
برس اینک به فریاد دلم یار صدایم پاره شد از فرط اصرار
برای عاشقت حرمت نگه دار که در هجران روی تو شده زار
هوایت در دلم افتاده اینجا
هوایت می برد از دل قرارم ندارم چاره ای محسن ندارم
نوشتن از غم تو گشته کارم به یک دنیا غم و غصه دچارم
هوایت در دلم افتاده اینجا
حبیبم ای رفیق لحظه هایم کشم فریادی از عمق صدایم
بگویم فاش دیگر آشنایم که امروز و تمام روزهایم
هوایت در دلم افتاده اینجا
تبلیغات
.jpg)
