تبلیغات
زمزمه ای از سر نیاز - بمان ای زمزمه ی حیات
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : هادی امیری
نویسندگان
برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زمزمه ای از سر نیاز




دلم در پیچ و تاب شبهای بنفشه مبهوت مانده بود.دلم می خواست پرواز کنم اما پرم شکست.آخرین پرهای حیات می سوختند که ندایی بر خواست...

که بود و چه گفت یادم نیست...اما باور کردم که اگر تمام برگ ها در خزان دلتنگی فرو بریزند باز امید بهاری از شکوفه های امید هست...

پس بمان ای زمزمه ی حیات

سالها نبودن را فریاد می زدم اما اکنون بودن را حس می کنم،می دانم  خدایی هست  که می بیند و می شنود...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 15 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : هادی امیری
نظرات ()
شنبه 2 اردیبهشت 1396 ساعت 04 و 54 دقیقه و 57 ثانیه
Ahaa, its fastidious dialogue about this article here at this webpage, I have read all that, so
now me also commenting at this place.
چهارشنبه 12 خرداد 1389 ساعت 18 و 15 دقیقه و 38 ثانیه
پیش از اینها فكر می كردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او

هر ستاره پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او كهكشان

رعد و برق شب صدای خنداه اش

سیل وطوفان نعره درنده اش

دكمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچكس از جای او آگاه نیست

هیچكس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت .

هرچه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین ، از آسمان ، از ابرها

زود می گفتند این كار خداست

پرس و جو از كار او كاری خطاست

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

هرچه می پرسی ، جوابش ْآتش است .

تا ببندی چشم ، كورت می كند

تا شدی نزدیك ، دورت می كند .

كج گشودی دست ، سنگت می كند .

كج نهادی پای لنگت می كند

درمیان آتش آبت می كند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر زدیوار و غول بود

نیت من در نماز و در دعا

ترس بودو وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن یك درس بود

مثه تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تكلیف ریاضی سخت بود

********

تا كه یكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه در یك روستا

خانه ای دیدم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا كجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست

گفت اینجا می شود یك لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه كرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین ؟

خانه اش اینجاست ! اینجا در زمین ؟

گفت آری خانه او بی ریاست .

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی كینه است .

مثل نوری در دل آیینه است .

می توان با این خدا پرواز كرد

سفره دل را برایش باز كرد

می شود در باره گل حرف زد

صاف و ساده مثه بلبل حرف زد

چكه چكه مثه باران حرف زد.

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر