تبلیغات
زمزمه ای از سر نیاز - در آسمون بازه
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : هادی امیری
نویسندگان
برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زمزمه ای از سر نیاز




مدتیه که فرصت نکردم مطلب جدیدی بنویسم، تابستون که همه بیکار میشن گرفتاری های ما شروع میشه!!

ماه رمضون به قشنگی هر سال شروع شده و الان دیگه به نیمه رسیده،توی این ماه احساس میکنیم که میشه خوب بود،میشه به خدا رسید.انگاری در آسمون بازه و رحمت خدا منتظر ماست.نمیدونم این یه احساس و تلقینه یا واقعا همینطوره.اما باور دارم که از همه ماه های خدا میشه رمضون ساخت....

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 6 شهریور 1389 :: نویسنده : هادی امیری
نظرات ()
دوشنبه 17 آبان 1389 ساعت 15 و 30 دقیقه و 32 ثانیه
بعد از چند وقت به وبلاگت سرزدم هیچی به ذهنم نیومد اینو می نویسم:

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
زنگی زدم به حافظ ،از داخل یه پنت هاوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم
گفتم : کجایی الان؟ ،گفتا : خودم ندانم
گفتم : بگیر فالی ،گفتا : نمانده حالی
گفتم : چگونه ای ؟گفت ، در بند بی خیالی
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که می سرایم متن های رپ ساسی
گفتم : ز دولت عشق ،گفتا : كه کودتا شد
گفتم : رقیب؟؟ ،گفتا ، آن هم کله پا شد
گفتم : کجاست لیلی ؟ كافی شاپ است یا فست فود؟
گفتا : شده ستاره در فیلمای هالیوود
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز
گفتم : بگو ، ز مویش گفتا : که مش نموده
گفتم : بگو ، ز یارش گفتا : ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : توی خیابون مخ می زند فراوون
گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟
گفتا : خریده قسطی یك LED به جایش
گفتم : بگو ، ز ساقی حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشی در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که با GPS راحت شدست مشكل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم : بگو ، ز محمل یا از کجاوه یادی
گفتا : لكسوس ، بی ام و ، یا بنز نوک مدادی؟
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقی
گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقی
گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا : به جای هدهد دیش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد یا نیاورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگی
گفتا : که ادکلن شد در شیشه های رنگی
گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی ؟
گفتا : تمام گشته از دم ، بوف و هانی
گفتم : شراب نابی تو دست و پا نداری ؟
گفتا : که جاش دارم ویسكی 100 دلاری!
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : فشن نمودم،كردم جدید آن را
گفتم : شما و فشن ؟ حافظ ما رو گرفتی ؟
گفتا : كه نفهم تو هستی ، منو دست كم گرفتی؟؟؟

(حاج حبیب به وبت سر زدم باز نشد،سلامی از راه دور به دوستم و پویان دوست دوستم)
چهارشنبه 21 مهر 1389 ساعت 11 و 45 دقیقه و 26 ثانیه
سلام بر مرد خدا
احوالت چطوره؟

یه سوال ازت داشتم که خیلی وقته ذهنم رو مشغول کرده؟
چطوری این همه سال با این حبیب زندگی کردی؟یه کم نصیحتش کن.داره به صراط غیرمستقیم هدایت میشه ومیکنه.
چهارشنبه 21 مهر 1389 ساعت 11 و 43 دقیقه و 00 ثانیه
سلام عزیز دلم
دلم برات خیلی تنگیده.
یه کم وبلاگت رو به روز کن.
چهارشنبه 24 شهریور 1389 ساعت 23 و 48 دقیقه و 57 ثانیه
سلام برادر هادی عزیز . من هم با وبلاگی با موضوع جیرفت زیبا وارد دنیای مجازی شدم . شما هم وبلاگ خیلی خیلی قشنگی داری . بیا به ما هم سری بزن . و افتخار لینک بده . ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر